11-اثر کمبود

اگه یادتون باشه یه زمانی همه ایمیل یاهو داشتیم یا هاتمیل. ولی یکدفعه همه هجوم بردن به سمت داشتن جیمیل. چرا؟ چون قحطی جیمیل بود و در دسترس همه نبود و فقط افرادی میتونستند جیمیل بسازند که از طرف یه دوست (یا حتی دشمن) دعوتنامه داشتند باوجودیکه بقیه سرویسهای ایمیل، هم رایگان بودند و هم همه نیازهای ما رو پاسخ میدادند. ولی کمبود یه کالا یا خدمت باعث افزایش تقاضا برای اون کالا یا خدمت میشه. مثلا کمبود روانیِ بنزین و رب و ماکارونی و … .

در تبلیغات نیز ازین نقطه ضعف با عباراتی مثل «فقط امروز» یا «فروخته شد» یا «رزرو شده» استفاده میکنند. بعضی از مشاوران املاک هم برای بازارگرمی به خریدار ملک میگن که 2 تا مشتری پر و پا قرص دیگه هم دنبال همین ملک هستند. بنابراین: در هنگام تقاضا برای کالا یا خدمت، فارغ از تبلیغات و بازارگرمی ها، صِرفن قیمت و مزایا و ارزش کالا یا خدمت رو مورد بررسی قرار بدیم

12-اشتباه کم کاری گروهی

تعجب نکنید. معمولا شنیدیم که یه گروه یا تیم اثرگذاری بهتری داره تا یه فرد. البته فقط در ژاپن.

ثابت شده افراد در یک گروه عملکرد ضعیفتری نسبت به وقتی دارند که به تنهایی اون کار رو انجام میدن. در مسابقه طنابکشی اگر یک نفر باشید، 100% توان خودتون رو صرف می کنید و اگر دو نفر باشید 93% و سه نفر 85% و هشت نفر فقط 49%. چرا؟ چون معمولا پیش خودمون میگیم چرا همه انرژیمون رو صرف کنیم وقتی با نصفش هم میشه، مخصوصن وقتی که این کم کاری به چشم نیاد!

در جلسات همفکری هم همینطوره؛ هرچقدر تیم یا گروه بزرگتر باشد مشارکت فردی به شدت افت می کند (اگه کمی به گذشته برگردیم میبینیم که اکثرمون این تجربه رو به نوعی داشتیم).

در گروهها علاوه بر مشارکت، پاسخگویی هم بسیار ضعیف است. یعنی هیچکس حاضر نیست مسئولیت کارها یا تصمیمات غلط یا پیشنهادات مخرب یا اشتباه گروه را به گردن بگیرد و همه به دنبال «انتشار مسئولیت» و «انتقال ریسک» هستند (پیدا کردن شریک جرم و عدم احساس تنهایی در سرزنش شدن!).

در نتیجه میتوان با آشکار کردن عملکردهای فردی تا حد امکان، جلوی این اشتباه گروه رو گرفت. پس پیش به سوی «عملکرد محوری».

13-ترس از ریسک و ضرر و زیان

ثابت شده که از نظر احساسی، از دست دادنِ یک چیز، دو برابر سنگین تر از به دست آوردنِ همان چیز است. از نگاهی دیگر، از دست دادنِ یک چیز، عامل انگیزشیِ مؤثرتری نسبت به امکان به دست آوردنِ همان چیز است. بخاطر همین احساس، ما از ریسک کردن میترسیم چون ضرر و زیانِ از دست دادنِ شادمانی، موقعیت، اموالِ فعلی یا شکست در استارتاپ یا کسب و کار جدید برایمان بیشتر اهمیت (یا ترس) دارد تا به دست آوردنِ همان مقدار شادمانی، موقعیت، ثروت یا موفقیت.

میتوان گفت که به همین دلیل است که اغلب شرکتها از پیشرفتهای چشمگیر دور هستند زیرا همکاران، بسیار ریسک ناپزیر شدند.

البته در جای دیگر، این احساسِ بزرگ پنداریِ ضرر و زیان کمک میکند که اگر بخواهیم افراد را در مورد موضوعی متقاعد کنیم، بر مزایای آن موضوع تمرکز نکنیم و برعکس، به آنها نشان بدهیم چطور میتوانند از مضزات و زیان آن موضوع رها شوند. این کار بخصوص در مورد تبلیغات، مشاوره ها و مشتریانِ کسب و کار یا استارتاپ شما جواب میدهد.

14-اشتباهِ ظاهرسازی

بعضی ها فکر میکنند انجام کار اشتباه و فعال بنظر رسیدن بهتر از آنست که یک جا ساکن بایستند و به جایی نرسند! عده ای از سرمایه گذاران مقرراتی برای خود دارند که میگوید «وقتی نمیتوانیم بیکار بایستیم، مرتکب هر غلطی نشویم!». به عبارت دیگر گاهن ما در شرایط عدم قطعیت ممکن است هر کاری بکنیم به جز نشستن و صبر کردن.

باید بدانیم که ما در قبال عکس العمل های همراه با تفکر و استراتژی های منطقی، نتایج بهتری کسب میکنیم تا اعمالِ عجولانه و غریزی.

بلِیز پاسکال (ریاضیدان مشهور) می گوید: «تمام مشکلات بشر ریشه در ناتوانی او در آرام نشستن در یک اتاق دارد»

پس اینبار که در شرایط نامشخص و متزلزل یا شرایط جدید و غیر شفاف قرار گرفتیم، ابتدا کمی عقب بایستیم و تمام گزینه هار را بررسی کنیم.

15-اشتباهِ فرار از مسئولیت پذیری

ما متاسفانه اغلب موفقیت هایمان را فقط به خود و مهارتهای خود نسبت میدهیم و شکستهایمان را به عوامل دیگر مثل خانواده و جامعه و امکانات مالی یا فنی و …. چون هیچ گاه نمیخواهیم ببینیم که مشکل واقعی خودمان هستیم. چون مسئولیتِ 100 درصد زندگی خود را بر عهده نداریم.

ولی اگر آگاه باشی که هر اتفاقی که می افتد خودمان خالق آن هستیم آنگاه میتوانیم گِله و شکایت و مقصر شمردن دیگران را کنار بگذاریم و با همان آگاهی که از آن نام بردیم وضعیت خود را تغییر دهیم و به موفقیت برسیم.

بدانیم که این ما هستیم که «عمل/اقدام میکنیم»، «فکرها را در سر میپرورانیم»، «احساس ها را بوجود می آوریم» و «انتخاب میکنیم». شاید به خود بگوییم «درست است و لی بعضی از انتخابهایمان از روی ناچاری بوده و هست» ولی خب در همان شرایط سخت و اجبار و فشار شدید کاری و زندگی و روحی و روانی است که باید «بهترین تصمیم» را بگیریم. وگرنه در شرایط عادی که «هنر نکردیم!». در شرایط سخت است که میفهمیم «چند مرده حلاجیم» و کجاها ضعف داریم و کجاها قوت و نهایتن میتوانیم خود و خدا را بهتر بشناسیم.

16-اشتباه طمع و هوس

فرض کنید مدیر ارشد یک سازمان هستید به شما می گویند بیایید در این جا، سرمایه گذاری کنید‌‌. سرمایه گذاری خیلی جذاب به نظر می رسد. شما هم قانع می شوید و سرمایه گذاری می کنید سه ماه بعد می گویند اگر یک میلیارد دیگر ندهید کل سرمایه گذاری از بین می رود شما دو گزینه دارید:

یا اعلام کنید که تصمیم تان از اول برای سرمایه گذاری اشتباه بوده است که این منجر به از بین رفتن اعتبار بیست ساله شما می شود یا یا اینکه یک میلیارد دیگر تزریق کنید، خُب شما گزینه دوم را انتخاب می کنید!

ماه بعد می گویند انجام پروژه به یک گیر برخورد کرده و تا رشوه ندهیم کار جلو نمی رود. باید رشوه بدهیم وگرنه پروژه می خوابد. شما باز دو گزینه دارید، یا پروژه را کنسل کنید یا اینکه رشوه بدهید. شما گزینه دوم را انتخاب می کنید. و چون نمی دانید که چگونه رشوه را در حساب های شرکت ثبت کنید، مجبورید یک قرارداد صوری ببندید و حساب سازی کنید. دو ماه بعد می گویند که برای پیشبرد پروژه به یک امضای طلایی نیاز داریم که روی میز فلان مدیر گیر کرده است. اتفاقا آن مدیر با شما آشناست. از شما می خواهند که با وی لابی (مذاکره و بده بستان) کنید. شما باز هم دو گزینه دارید….

خلاصه چشم باز می کنید می بینید که بعد از چند مدت یک پروژه دارید با هزینه های دو برابر تخمین اولیه، بازدهی پنجاه درصد آن چه به شما قول داده بودند و در ضمن شما آلوده به رشوه، حساب سازی، پول شویی و لابی گری کثیف شده اید. آنقدر فرو رفته اید که دیگر امکان بازگشت ندارید.

چه می توان کرد؟

تصمیمات با چسبندگی بالا را بشناسید. برخی تصمیمات هستند که وقتی آن ها را می گیرید بازگشت از آن ها آسان نیست. این تصمیمات معمولا بار مالی-عاطفی-اعتباری زیادی دارند. اولا که با وسواس (بررسی عمیق) این تصمیمات را بگیرید و دوم اینکه همیشه یک برنامه برای خروج (Exit Plan) داشته باشید. قرار نیست همه چیز طبق نقشه پیش برود.

سوابق و انگیزه های آدم ها را چک کنید. هر پیشنهادی از طرف یک پیشنهاد دهنده است از خودتان بپرسید چرا این پیشنهاد به من ارایه شده؟

در مسیر موفقیت هر جا متوجه تصمیم اشتباه شدید، شجاعانه اعلام و اعتراف کنید. برای مدتی کوتاه احمق به نظر رسیدن بهتر است از اینکه یک عمر خسارت یک تصمیم اشتباه را تحمل کنیم. ممکنه بارها و بارها جلوی ضررها رو سریع بگیریم حتی اگه زمان و هزینه و تلاش زیادی رو تا اونجا متحمل شده باشیم چون خوبیش اینه که بیشتر از اون ضرر نخواهیم داد. به جای اینکه یک سال بعد متوجۀ یه ضرر هنگفت بشیم بهتره همین الان جلوی بیشتر شدنِ ضرر رو بگیریم. پس اینبار که در چنین موقعیتهایی قرار گرفتیم به آن موضوع «دوباره» نگاهی کنیم و «فقط نتیجه» را ارزیابی کنیم و نه هزینه ها و تلاشهای زیادی که در مسیر متحمل شدیم.

17-اشتباهات محاسباتی

یکی از شایعترین اشتباهات محاسسباتی، استناد و اکتفاءِ صِرف به «میانگین» است.

فرض کنید در جمعی حضور دارید که هر کدام درآمد مشخص ماهیانه دارد. پس میانگین درآمد آن جمع عددی مشخض خواهد بود به طور مثال ده میلیون تومان در ماه. به یکباره آقای بیل گِیتس از در وارد میشود و به جمع شما میپیوندد. الان میانگین درآمدی جمع چقدر خواهد بود؟ بله بیش از میلیونها دلار!

در حقیقت با وارد شدن یک دادۀ خاص یا استثنایی یا پَرت، میانگین به شدت تغییر می کند. پس اگر محاسبات بعدی را بر پایۀ چنین میانگینی انجام دهید مطمئنن به خطا خواهید رفت.

بعضی از کارشناسان و تحلیلگران هم برای رفع مشکلات، راهکارهایی ارائه می دهند که فقط نتایج محاسبات آماری بهبود یابد و در عمل آب از آب تکان نخورده و چیزی عوض نشده. به مثال زیر دقت کنید:
فکر کنید مسئول اداره دو شعبه از فروشگاههایی هستید که در مجموع 6 فروشنده دارد. فروشندگان 1 و 2 و 3 در شعبه اول و فروشندگان 4 و 5 و 6 در شعبه دوم کار میکنند. به طور متوسط فروشنده 1، هر هفته 1 ماشین میفروشد و فروشنده 2 هر هفته 2 ماشین و … و فروشنده 6 هر هفته 6 ماشین. پس در وضعیت فعلی میانگین فروش هفتگی شعبه اول 2 ماشین در هفته خواهد بود: (1+2+3 = 6 و 6/3=2) و میانگین فروش هفتگی شعبه اول 5 ماشین در هفته خواهد بود: (6+5+4=15 و 15/3=5).
حالا مشاور شرکت برای افزایش فروش هر دو شعبه این پیشنهاد را میدهد: فروشنده شماره 4 از شعبه دوم به شعبه اول انتقال یابد. یعنی در شعبه اول میانگین فروش هفتگی را به 2.5 و در شعبه دوم میانگین را به 5.5 ارتقاء میدهد. بدون آنکه تعداد فروشندگان یا حتی میزان فروش هفتگی هر فروشنده کوچکترین تغییری داشته باشد.
میانگین فروش هفتگی شعبه اول 2 ماشین در هفته خواهد بود: (1+2+3+4 = 10 و 10/4=2.5) و میانگین فروش هفتگی شعبه اول 5 ماشین در هفته خواهد بود: (6+5=11 و 11/2=5.5)
(ریاضیات است دیگر)

پس قبل از استناد به آمار و ارقام و محاسبات، بررسی کنید که چه روش محاسباتی را باید برای چه نتیجه گیری ای انتخاب کنید.

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *